فکرهای درهم یک مرد

فکر می کنم پس هستم. می نویسم تا از بین نرم

فکرهای درهم یک مرد

فکر می کنم پس هستم. می نویسم تا از بین نرم

  • ۰
  • ۰
به نام او

سلام

چند وقت پیش از حمید رضا یه لیست گرفتم که نوشته بود چه فیلم های دیده و خوب هاش را علامت زده بود
منم شروع گردم دو هشتگ هاش را دیدن حال ندار الان اسماشون را بنویسم
امروز و شاید دیروز آخر شب هر طور که درست تره این فیلم را دیدم
What's Eating Gilbert Grape
یه فیلم خانوادگی آروم 
شخصیت پردازیش خوب بود. اون جوری که باید روی نقش اصلیش زوم کرد و خوب نشونش داد. چهره ی بازگیر اصلی زنش را هم خوب دراوزده بودن. راضی بودم. خیلی به شخصیتش می خورد.
در کل فیلم من نبود. یعنی خیلی از این سبک خوشم نمیاد ولی فیلم بدی هم نبود. شاید بشه بهش از جنبه های دیگه ای هم نگاه کرد مثلا ایا در هر لحظه بهترین کار را بکنیم یا نه؟ که به زبان داستان می شه ایا دختر قبلی را ادامه بدیم یا دختر جدید را دنبال کنیم.

بعدش هم رفتم یو تی یوب فیلم ها ی
LinkinPark
را دیدم جالب بودن. از تصور من از خودشون جدا بودن. هم تصورم نسبت به ادمهایی که این صدا ها را داشتن فرق می کرد هم از حال و هوای بندشون. کلا ویدئو ها شون عجیب بود
  • حسین مهدوی پور
  • ۰
  • ۰

ستون

به نام او

  1. یه بنده خدایی پیشنهاد داد که توی اتاق شورا صنفی زیارت عاشورا برگزار شه. من اینو به یکی گفتم و گفتم چرا این قضیه این قدر عجیبه توی یه جامعه دینی. و اون گفت کی گفته اکثیت جامعه ما دینی اند؟
  2. چند روز پیش یه بحثی توی شورای صنفی شد و یه دوستی گفت که اقا چرا نگاه نسی گرایانه دارید ما مسلمونیم و حق فلانه و باید با عینک دینی نگاه کرد و فلان.
  3. به خواهر گفتم اگه یکی به یه دختر مذهبی بگه که ازش خوشش اومده دختره چی می کنه. گفت یکی از دوستاش از یه پسره از دبیرستان خوشش می اومده. توی کلاس المپیاد اینا با هم بودن. وقتی پسره توی دانشگاه بهش گفته چنان پسره را جر داده که تا یه هفته پسره گم می شه جوری که هم اتاقی هاش زنگ می زنند به دختره که اینو چی کردی
  4. سر اون توهم م هم دیدم چه جوری یکی این قدر راحت به یک سری چیز اعتقاد داره و تمام کاراش را بر پایه اون ها پی ریزی می کنه در حالی که من اصلا به چیزی تکیه ندارم هر چه بادا باد می رم جلو. الان فکر می کنم فلان قضیه درسته بهش عمل می کنم فردا فک می کنم نه و برعکس عمل می کنم...

همه ی این ها باعث شدن جدیدا خسته شم. خسته از اینکه در هر لحطه تلاش کنم کار درست را پیدا کنم و عکل کنم. چرا نمی شه ما هم مثل بقیه ملت به یک چیزی اعتقاد داشته باشیم که ستون تفکراتمون بشه. و دیگه سختی نکشیم برای فکر کردن. دوست دارم یه ادم مذهبی اسکل باشم که توی پارادایم احمقانه ای زندگی کنم و تمام شه

سر انجمن پارسال محمد امین خدایی به عطا می گفت وقتی فضا سرد می شه باید سریع چند تا برنامه بزارید خروجی بگیرید تا شاد شید.
الان چند وقته خروجی نگرفتم و ناراحتم. 

شاید اگه برم کار کنم خوشحال تر شم. نمی دونم.

سوال جدی ای که می خوام مطرح کنم اینه که آیا باید شمشیر جهاد را کنار بزارم و مثل بقیه بچسبم به زندگی یا همچنان راه قبلی را برم؟

پ ن : چند دقیقه پیش یه دوستی اومد مایو گرفت برای دوستاش که برن استخر. و جالبه که دوستاش و خودش دوست ما هم هستند. با منابع قدرت روحی باید چی گرد؟






  • حسین مهدوی پور
  • ۰
  • ۰

به نام او

توی اینستا پست عاشقانه گذاشته بودم و آقای فضلعلی اومد زیرش یه بحثی کردیم. یه جاش گفتم:
 استاد من منظور دیکه ای دارم. هست می کنم نیازم چیز دیکه ایه که این نشونی از اون نیازه و اصلا با اون فرد یا کس دیگه ای مطرح نیست و کل ماجرا یه جواب ناقص به یه درد واقعی بود و باید مشکل را ریشه ای حل کرد نه با تسکین

  •  و استاد گفت:
  • این تسکین نیست . درمانه . مگر توهم زده باشی
توهم واژه ی جالبی بود
کمی که فکر کردم دیدم واقعا توهمه. توی دنیای توهم و خیال می شه خیلی بلند پروازی کرد می شه دید که تو چقدر خوشبختی اگه فلان کار را کنی یا با فلانی باشی. اما در واقعیت این طوری نباشه.
بدی کار اون جاست که داریم بزرگ می شیم دیگه توهم و خیال جواب نیست و باید به فکر کارهای واقعی باشیم. بدون کارهای واقعی نمی تونیم ادامه بدیم. دیگه باید به فکر اینده باشیم. کار شغل ادامه تحصیل ازدواج خونه ماشین و .... و این ها باعث می شه اون بلند پروازی های بچه گانه را که الان می تونیم اجرا کنیم را از دست بدیم. 
جدیدا تحت فشارم که میزان کار مفیدم در طول روز را افزایش بدم. واقعا دارم حس می کنم که خیلی از زمان را تلف می کنم. امید وارم با افزایش بازده زمانی حالم خوب تر شه.


  • حسین مهدوی پور
  • ۰
  • ۰

به نام او

قیدار امیرخانی را خوندم و خلاصه کردم در فایل زمینه کل قضیه توضیح داده شده که چرا و اینها.

پی دی اف خلاصه

فایل لاتک خلاصه

  • حسین مهدوی پور
  • ۰
  • ۰

به نام او

سلام

امروز 28 امهتیر 97 اه

توی خئنه نشستم و دارم فکر میکنم به اتفاقات اخیر.

کلی چیز مختلف رخ داده برای نوشتن. 

اول یه کم ناله کنیم بعد بریم سر اصل مطلب:

ترم تابستونی گرفتم با درس آز مهندسی نرم افزار که طبق شنیده ها جر خوردیم.

اتاق تابستون ساس داره خونیه و .... و چند روز را نماز خونه بودم و بالاخره رفتیم توی اتاق

سحاب هوا شد
کلی پروژه هست و حالش نیست


حالا چیزهای خوب:

همایش مرز های علوم ریاضی با خوبی و خوشی برگزار شد الحمد الله

با کلی ادم توش آشنا شدم خانم شهیدی مثلا

راستی قبلش با خانم خسروی زاده حرف زدم درباره ی دانشکده و صنفی


و نهایتا شناخت پژوه هوا شد


الان باید بگم که نتیجه می گیریم هر چی برای خدا نباشه خدا می زاره تو کاسه ات؟ یا باید بگم شخصیت خودم بده یا باید بگم ادم نباید خودش باشه؟

نمی دونم ولی خوشحالم. واقعا نیستم. حقیقتا هستم ها ولی واقعا نیستم. نمی دونم خودش باید برسونه حال خوب را. 

خدایا ناموسا ما یه جواب فیزیبل پیدا کردیم اونم تو خراب کن. می دونم جوابش خوب نیست ولی خب چاره ی دیگه ای نیست. می دونم باید مثل همیشه وایسم تا خودت رزق محتومت را برسونی ولی اذیتم. به قول ساعر هواتو کردم.... نمی دونم می خوای با هم چی کنی خدا جون ولی این قرارمون نبود. بعضی وقتا فکر می کنم که باید به عاقبت به خیری فکر کرد ولی اری شود ولیک به خون جگر شود.

خدایا خسته شدیم ناموسا. یه نوری برسون تا امید پیدا کنیم. حقیقتا بعد سحاب و یه ایده زدم که شاید می خوای جواب فیزیبل را بهم برسونی که امروز اونم هوا کردی.

خوبه دیگه

چند وقتیه همه اش دارم به یک نکته می رسم.

عمل کردن.

با محسن شهریاری حرف زدم راستی. دعوتم کرد اتاقش به لیمو داد.

اونم داستان داره ولی الان اون قدر اعصابم خورده که دارم با سرعت تایپ می کنم شاید یه خورده فشارم کم شه.

هواتو کردم....

ولی خوبیش اینکه که حداقل گلی که نیما گفت را می دم.


واقعا اصل مطلب:

این قسمت را بعد اینکه مطلب را منتشر کردم دارم می نویسم. چون همین منتشر شد دیدم اسمش را چی نوشتم.

یه کمم در این باره بنویسم: الان چند وقتیه اون که تو آینده ی منه شکل منه من اما نیست

من داره می میره زیر فشار جواب فیزیبل

زیر فشار آینده و نگرانی در باره ی کار و درس و کوفت و مرز

نگرانی از شکست ها

غرور فردی

تک روی

بلد نبودن ساده ترین چیز ها

خوردن از خزانه الهی و هیچ تولید نداشتن

حرف زدن زیاد و عمل نکردن

که دیگه به لطف جواب فیزیبلومن دیگه فکر هم نمی کنم تا حرف بزنم


خدا جون قاموسا ناموسا خودمونیم دیگه: می رسونی آیا یا می خوای مار ا برسونی؟

علی علی


پ ن: هیچ وقت فکر نمی کردم به یکی بگم: ببخشید یا به قل خودتون حلال کنید. من این نبودم که حلال کردن قاموس یکی دیگه باشه ها.....


  • حسین مهدوی پور
  • ۰
  • ۰

به نام او

  1. گویند که با اول حرف است که انسان زده است. در جواب سوال اول.[وَاُِذ اَخَذَ رَبُّکَ مِن بَنی ادَمَ مِن ظُهُورِهم ذُریتَهُم وَ اَشهَدَهُم علی اَنفُسِهِم اَلَستُ بُِربِّکُم قالوا بلی شَهُدنا ان تََقوُلوُا یَوم القیامَه اَنّا کنُّا عَن هَذا غافلین] از برای همین است که کتاب[قرآن] با "با" سروع شده است. اینکه با این قدر مهم است که در آغاز آید از برای اینکه در جایی خاص بوده بس عجیب است. آیا هر که در احد بوده احدی است و هر که نبوده احدی نیست؟ یعنی فقط زمان حضور مهم است؟[به یاد دارم که در کتاب خاطرات یک شهید (حس می کنم برونسی) در مکالمه با فردی دیگرنوشته بود از قول ان شهید که این گونه نیست که فقط نیات مهم باشد البته هست ولی وقتی در قیامت بگوند "این احدیون؟" کسانی که در احد بودند جواب خواهند داد (البته اینکه کسی در دل دارد که اگر ان زمان بود می رفت و خدا ممکن است بنویسد برای او شکرت در احد را هم باید توجه کرد به ان) در کل نمی دانم جواب حرف ان شهید است یا متن داخل پرانتز ولی یادم هست که وقتی خواندم ان جمله را خیلی متعجب شدم و در فکر رفتم] اینکه فردی در زمان صلح بمیرد و فردی دیگر در زمان جنگ شهید شود و این دو فرد متفاوت باشند از هم عحیب نیست؟ اصولا فرق چیست؟ از همین قسم بحث درباره ی تفاوت های خانودگی [در زمان تولد افراد] نیز هست.
  2. تفاوت نمک زندگی است و جریان بخش شریان جامعه. آیا عدالت فرئی با جامعه پایدار سازگار است؟ راستی حجاکعه پایدار چیست؟ آیا جامعه پایدار دارای شرط لازم و کافی است؟ یا حتی مجموعه متناهی شرط؟ یا حتی مجموعه ای نامتناهی که بتوان با ماشین آن را تولید کرد؟  خب اصلا پایداری جامعه چیست؟ اینکه جامعه یک جالت را داشته باشد و آن را ادامه دهد پایدار است؟ به نظرمنه. چون کم کم افراد فناوری ها زیرساخت ها روابط بین فردی و امکانات تغییر می کند. البته با این شرط که اتفاق بزرگی نیوفتد  و نیاز به تغییر سازمان ها و روابط بینشان نباشد[از این دست تغییرات ورود رایانه به زندگی است]. کلا ساختار جامعه نمی تواند پویا نباشد زیرا نمی تواند فوروارد مامپتیبل [مفهمومی که ان شا الله در آینده توضیح می دهم ولی به صورت خلاصه می شود اینکه کاری کنی که هر چه در اینده پیش بیاید کار فعلی بهترین باشد] ساختار را ایجاد کرد. پس ثبوت حالت جامعه پایداری نیست. 
  3. ایا اگر بتوان با یک ماشین حالات بعدی را یافت جامعه پایدار است؟ خب سوال بعدی این است که چه ماشینی با چه قدرت و ویژگی هایی؟ و اینکه چگونه پیش بینی کند؟ دقیق یا کلیات؟ کلیات منظور چیست؟ چگونه کلیات و ویژگی های جامعه را به صورت فرمال درآورد؟ ویژگی اصلی جامعه چیست؟ اصلا جامعه چیست؟[از برای اینکه با تعذیف دقیق شاید بتوان به اسن سوالات جواب داد] اقتصاد بنیان یا توحیدی یا ...؟[بر می گردد به صحبت های اقا امیر حسین اخلاصی عزیز] ای بابا کلا چگونه پایه بسازیم؟ -> باز هم همان سوال همیشگی
پی نوشت : این ترواشات مال کلاس انالیز عددی دکتر باقر پوره که متلب می گفت و من حالش را نداشتم. حرف های داخل کلوشه هم مال نوشته اون موقع نیست موقع نوشتن این جا اضافه کردم. اخرش را هم حالش نبود توضیح بدم که چگونه به جمله "ای بابا کلا چگونه پایه بسازیم؟" رسیدم. ان شا الله بعدا
  • حسین مهدوی پور
  • ۰
  • ۰

به نام او

خیلی خوب خوبه زندگی. ادم می تونی کلی کار باحال کنه. این ترم که حل تمرین مبانی بودم بچه ها ی ورودی که از اردو با هم اشنا شده بودیم هی می پرسیدن چه فایده ای داره این کار. اولاش چرت و پرت می گفتم ولی کمی بعد....

مهم ترین فایده اش اشنا شدن با افراد جدید بود. اخه من از روابط انسانی خیلی خوشم میاد. کلا ادم ها را خیلی دوست دارم. دوست دارم بقیه را دوست داشته باشم. کلی ادم مختلف را بشناسم و دوست داشته باشم.

این مبانی باعث اشنا شدن با مجید وقاری شد.

زنجان ای که تابستان رفتیم باعث اشنایی با حسین نادری شد.

دانشکده ای هم که هستم باعث اسنایی با عطا شد.

ادم های مختلفی که یک ویژگی مشترک داشند من دوسشون دارم.

افرادی که هر کدام یک تفکرات عجیب و باحالی دارند و من دوست دارم باهاشون باشم و کار کنم. نمی دونم چرا این قدر با حسین احساس نزدیکی می کنم. خیلی برام عجیبه. حس می کنم چند ساله می شناسمش.

کلا من ادم ها را دوست دارم. دوست دارم همه را بقل کنم. 

مهمترین فایده دانشگاه تا الان برای من اشنای با این ادم ها و کلی ادم دیگه است. 

  • حسین مهدوی پور
  • ۰
  • ۰

به نام او

امروز قسمت شد با دکتر پورپونه حرف بزنیم. از در دانشکده با ایشان همراه شدیم و رفتیم سمت شریف پلاس. فک کنم می خواستند ناهار بخورند. ولی ما تلپ شدیم و برامون چای گرفتن و گپ زدیم.(قسمت بود دیگه تلپی از عمد نبود). من و داود. هی حرف زدیم از چیز های مختلف. اولش ناله بود که اسناد ننداز. ولی بعدش در باره ی درس و دانشگاه و ززندگی. اینکه چرا نرفتند دکترا خوبه یا نه و ... .ایشون خیلی انسان جالبی هستند. واقعا ادم از هم صحبتی با ایشان لذت می بره. حرف ها ی صمیمی و بی پرده. خاکی بودن و ... . 

کلا این ترم از اردو ورودی ها شروع شد اینکه یک سری اطلاعات در باره ی ادامه تحصیل و دکتری به دستم رسیدن. اینکه چی میکنی در دکتری برام جالب بود. یک سری هیچ کاری نمی کنند و یک سری خیلی علمی اند و یک سری عملی تر اند و .... . خیلی جالبه واقعا این دوره دکتری . چند سال هی باید زور بزنی و زور بزنی. حیف اجازه نگرفتم حرف هاشون را بنویسم این جا.


از هر چه بگذریم سخن نمره بهتر است. استاد به من 9.54 داده. اخه چرا؟ این بود ارمان های ما؟

پرا این ترم درس با دانش جو دکتری هایی که برداشته بودم این قدر بد شد؟

هی...

خدا بزرگه.

فقط اونجایی که امروز 20 تا تماس بی پاسخ داستم. خواهر جان فک کرده بود بلایی سرم اومده و ناراحتم از افتادنه. بهم زنگ زده بود. بعد ورنداشته بودم به همه گفته بود بهم زنگ زده بودند. فقط اون جاش که بابام گفته بود این خوابه ربای اون ور نمی داره.

در کل درس جالبی بود نظریه سیستم ها. کلی چیز باحال دیدیم طوری که با هر کی حرف میزنم استراتژی غالب ضعیف را توضیح می دم و بر اساس اون نتیجه می گیرم.

  • حسین مهدوی پور
  • ۰
  • ۰

آغاز نامه

به نام او

حسین نادری پست رمز دار گزاشته بود بهش گفتم رمز نمی دی گفت نه

بعد یاد وبلاگ نویسی افتادم

گفتم دوباره شروع کنم

تصمیم این شده فعلا که این جا درباره ی مسائل اجتماعی و فردی ای که می بینم حرف بزنم و تحلیل کنم حرف های خصوصی هم مال همون وبلاگ قبلی

ولی امروز که چند روز گذشته از متن بالا با خوندن بلاگ حسین نادری تصمیم گرفتم کلا حرف ها ی زندگیم را هم این چا بزنم
  • حسین مهدوی پور